آدرس جدید

 

لینک
سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸ - .

   فرقی نمیکند. هرچه بگذرد... همین است چکیده‌ی زندگی‌ام:   

http://s8.persianblog.ir/post/17/

__________________________________________________________________

سه و نیم بعد از ظهر سوم بهمن هشتاد و هفت 

اینجا یک میز گرد است با چهار تا صندلی. که روی یکی‌ش نشسته‌ام. و چراغ‌های زرد، سقف را سوراخ کرده‌اند. بخار شیشه بیشتر می‌شود. باران نمی‌ریزد خودش را هیچ. هی گیج است توی چرخ‌های بی‌هدفش بین زمین و شاخه‌های درخت. اینجا همان جایی‌ست که باید منتظر بمانی برای هرچیزی که بعد می‌آید. فرقی نمی‌کند چیست. می‌آید به هر حال. هروقت که بلند شوی از جایت، کیفت را بیندازی روی شانه‌ات، کاغذ بیسکویتت را برداری و بروی آن طرف تریا، بیندازی توی سطل، و آرام بروی طرف در، نگاهی بیندازی به پشت مانیتور ال‌سی‌دی فروشنده‌ی گرفته‌ی اینجایی که هنوز بوی تازگی دیوار می‌دهد، و در را باز کنی و محکم ببندی‌ش تا بسته شود. می‌آید و به آمدنش عادت می‌کنیم. باهاش دست می‌دهیم و تعارف‌اش می‌کنیم بنشیند روی زندگی‌مان، و راحت باشد... .

لینک
شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧ - .

       

نوزدهم شهریور هشتاد و هفت. نیمه شبی که می‌شود بیستم.

 هرچند که ظاهرا نخواهی خواند هیچ کدام این‌ها را...
 
نمی‌دانم. نمی‌نویسم . این را می‌دانم. اما این خشمی که این‌طور می‌رود بالا و پایین توی قفسه‌ی سینه‌ام، نمی‌گذارد نفس بکشم. غم خیلی وقتها هست با آدم. که قلب آدم را فشار بدهد. اما خشم نابودش می‌کند. یکهو. و این خشم چیزی ست که برای من کم تر پیش می‌آید. هر بار که کسی را از دست می‌دهم. هربار که چیزی را که دوست دارم از دست می‌دهم. هربار که چیزی عزیز را ازم می‌گیرند... مثل کودکی که تحمل ندارد هیچ چیز خوبی را ازش بگیرند. همان‌قدر کوچک می‌شوم و قلبم همان‌طور می‌زند و همان‌قدر می‌لرزم. و باید بتوانم همان‌قدر هم فریاد بزنم. و این است تفاوتش که نمی‌شود. عصبانی می شوم این‌قدر. حالا که داغ شده‌ام و برافروخته، و می‌کوبد قلبم، که دوستی را از دست داده‌ام. عصبانی‌ام حالا، که گرفته شده چیز دیگری ازم. دوست دیگری ازم. و خشمگین می‌شوم اگر که دوستی خودش را از دست بدهد. چیزی را از دست بدهد. اگر که آزار  ببیند. نمی‌دانم. باید یک چیزی می‌نوشتم. باید. مدت‌هاست که می‌خواستم. اما هیچ چیز نمی‌شد نوشت. حالا هم نمی‌شود. حالا هم چیزی ندارم که درست باشد برای نوشتن. اما باید یک چیزی می‌نوشتم اینجا. همینجا. حتی دو کلمه. برای چیزی که از دست داده‌ام. برای تو. کسی که در هر شرایطی در هر حالی در هر لحظه‌ای که بود، امواج مثبتش می رسید بهم. احاطه‌ام می‌کرد خوبی عجیبی که از راه دور هم پنهان نمی‌شد. از لابه لای چهار تا کلمه‌ی تایپ شده. کسی که تحسین می‌کردمش همیشه با لبخند. و کوچک‌ترین نشانی از او به معنای یک حس خوب بود برایم . برای تو. کسی که نمی‌توانم هیچ چیز در موردش بنویسم. حتی در همان محدوده‌ی کمی که می‌شناختمش هم نمی‌توانم چیزی بنویسم. می‌لرزد دست‌هایم از خشم. و خوب می‌فهمم که از دست دادن دوست فاجعه است برایم. و خشم می‌آورد با خودش می‌کوبد توی صورتم. باید یک چیزی می‌نوشتم. برای این دوستی. دلم تنگ می‌شود. برای تمام جمله‌های خوب وساده‌ای که بود تمام دوستی‌مان. توی کامنتهای کوچک گاه به گاه. دلم تنگ می‌شود. دوست داشتم اثری باشد از تو، که مدت‌هاست نیست، توی این چند خط آخر. عصبانی‌ام از تمام اتفاق‌های بدی که ممکن است افتاده‌ باشد برایت. که افتاده‌است برایت. عصبانی‌ام از این کمدی جنون. که دیگر کمدی نیست. که دیگر جنون هم نیست. یک حقیقت تلخ است. و دلم تنگ می‌شود. باید چیزی می‌نوشتم.  باید می‌نوشتم تا چیزی ادا شود. نمی‌دانم چی. و همیشه تنگ می‌شود. دلم همیشه تنگ می‌شود برای درک دورادور خوبی حس شدنی یک آدم. و جایت وحشتناک خالی خواهد بود. مثل این سه ماه که خالی بود و بد بود. خیلی بد. درست مثل این خشم که حالا دارد آزارم می‌دهد. دلم تنگ می‌شود. و سرتاپا آرزو می‌شوم برای آزار ندیدنت. برای آزاردهنده نبودن چیزی که این‌طور دگرگون کرده برایت همه چیز را. این‌قدر واژگون کرده یکباره همه چیز را.  تمام آرزو می‌شوم دوست من. برای واژگون نشدنت. تمام آرزو می‌شوم دوست خوب من...خداحافظ.

لینک
چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧ - .

       

اگر باز کم داشتم چیزی مثل این را که التیامم دهد وقت‌هایی که باید... اگر باز آن‌قدر خنثی نبودم که وقتی کم داشتم چیزی مثل این را، بود که آرامم کند،حرفی...  شوری ... اگر باز دلم برای نترکیدنش خواست که  بهانه‌ای داشته‌باشد برای بی‌پرده بودن... اگر باز آن‌قدر بودم که چیزی مثل این هم باشد... جان داشته باشد و آزار دهنده نباشد ... پناه خواهم آورد . به این سکوت بی‌انتظار. به این دو وجب بزرگ که می‌تواند جا داشته باشد برای حقیقت آدم... .

حالا دیگر نه.

لینک
یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٧ - .

       

دارم اعتراف می‌کنم بعد از این همه مدت، که احتیاج به کمک دارم تا این بغض را خالی کنم. بغضی که خالی نمی‌شود هیچ‌طور. که سوزن‌هایش را فرو کرده، مدت‌هاست، توی گلویم و هوا را زهر می‌کند برایم. اعتراف می‌کنم که باید فریاد بزنم، زار بزنم، تا ذره ذره‌ام بپاشد بیرون. که هق‌هق کنم، مدتی طولانی، تا بشوید خون زخم‌ها حنجره‌ام را. که به سرفه بیفتم و پرت شوند، تمام چیزهایی که توی گلویم گیر کرده‌اند و رگ پیشانی‌ام را برجسته می‌کنند. اعتراف می کنم که خیلی وقت است دارم از تو پوسیده‌ می شوم و به رو نمی آورم که یعنی قرص و محکم، ایستاده‌ام آنجا که هیچ کس نفهمد چه‌خبر است. باید اعتراف کنم بعد از این همه مدت، که نیاز دارم این بغض را خالی کنم. که حتی اگر نمی پذیرم انگار، آدمم. و دلم می‌خواهد یک بار، توی آغوشت گریه کنم و تو هیچ چیز نگویی. فقط بگذاری آن احساس خوب، آن احساس ناب، تشک نرمی باشد برای پرت شدنم از بلندی‌های ناهموارم. توی آغوشت گریه کنم و تو هیچ چیز نگویی، اگر می‌توانستی. که می‌توانستم فرو بریزم پیش چشمت، و نپرسی که چرا. و نخواهی بدانی که چرا. دارم اعتراف می‌کنم که درد دارد این بغض. و این اشک‌هایی که می‌آیند از این دو چشم، و آرام می‌غلتند روی صورتم و با دست پاکشان می‌کنم، هیچ‌جوره، زورشان نمی‌رسد. که تنها آغوشی که می تواند بی صدا، مرا بپذیرد، خلوتی‌ست که تویش هیچ چیز نباشد. و لحظاتی که در آن می‌گذرند. و جزو زندگی نیستند. و مرا پر کرده‌اند، و سال به سال، رشد می‌کنند، بی این که ذره‌ای حتی، کم کنند از سوزش همیشه غریب آن بغض، که بزرگ می‌شود با من... .   

لینک
یکشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٧ - .

       

هیچ وقت دوست نداشته‌ام کسی کاری برایم انجام دهد. حتی اگر آن کار را با عشق کرده‌باشد. حتی اگر عشقش آن‌قدر بزرگ بوده‌باشد که نگنجد توی درک من. بعد، وقتی با ذوق، می‌آید و می‌گوید این‌طور، مثل کسی که کر است، مثل کسی که دو تا آرام‌بخش قوی روی هم خورده‌باشد، طوری حرف می‌زنم که انگار دارم خبر هراج سی درصدی مغازه‌ی سر خیابان را می‌دهم. یا گران شدن کرایه‌ی تاکسی . یا این‌که خنکی کولر، خیلی بهتر شده‌است نسبت به پارسال. یا این‌‌که بالاخره سرود پرافتخار افتخارآفرینان را توانستند پخش کنند. همین. غافل از این‌که شاید او انتظار بیشتری داشته‌است. مثل این‌که از خوشحالی جیغ بزنم. یا بپرم بغلش. یا بلند بخندم. یا نیشم برای چند دقیقه باز باز بماند. یا چه می دانم، بگویم که آن‌قدر خوشحال شده‌ام که می‌خواهم پر بزنم. بعد، خیلی عادی، جواب سوال‌های خیلی عادی من را می‌دهد، و من می‌روم توی اتاقم. و بعد می‌فهمم که خورده‌است توی ذوقش. که فکر کرده من هیچ خوشحال نشده‌ام. که هیچ برایم اهمیتی نداشته. که اصلا انگار نه انگار که خواسته خوشحالم کند. و مثل خریدن هدیه برای در و دیوار، فقط خودش را مسخره کرده‌است. حالا بگو که این‌طور نیست. حالا برو و از دلش دربیاور. حالا ثابت کن که خوشحال شده‌ای اما هیچ کارت به آدمیزاد نرفته. برو و بگو این که هیچ عکس‌العملی نشان نداده‌ای یعنی که در پوست خودت نمی‌گنجی. حالا برو و خودت را بشناسان به همه. برو و بگو که بلد نیستی جواب ذوق کسی را بدهی. برو ولی فایده‌ای ندارد. بهتر است همین‌قدر ناراحت باشی. بهتر است حرف نزنی. تا عقربه های ساعت گندت را ماست‌مالی کنند. بهتر است دهانت را ببندی و همین‌قدر عصبانی بمانی. بهتر است بخوری این همه فحش را که به خودت می‌دهی. بهتر است بغض کنی تا بیشتر بفهمی که چقدر مزخرفی. شاید بیشتر بفهمی که آن قلب وامانده هرطور که هست، به درد عمه‌اش می‌خورد. که آن زبان وامانده‌تر، باید بتواند برای این همه محبت، بچرخد. که این توان ابراز  بی‌پدر، چیست که حتی اندازه‌ی سر سوزن، در تو وجود ندارد. حالا هم فرق چندانی نمی‌کند. که همیشه در همه حال با عذاب وجدان زندگی می‌کنی. این یکی هم روی تمام بی‌لیاقتی‌هایت. انتظار دیگری از تو ندارند. هر کسی این همه مدت با سنگ زندگی کند، عادت می‌کند. به سنگی که از قضا اشک هم می‌ریزد.  

لینک
چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧ - .

       

نمی‌فهمم این دل‌زدن بی‌صبرانه را برای آغاز چیزی که هیچ دوست داشتنی نیست. شاید... یک اشتیاق ساده است، برای تمام شدنش. به انتظار آغوش خشکش می‌نشینم... تا بیاید... تا برود.
-----------------------
تمرین می‌کنم بیگانگی دوباره‌ی پیش رو را، با این ساعت مچی جدید، که هیچ نمی‌شناسمش. که به بهانه‌ی دیدن زمان، روزی چند بار، یکه می‌خورم که چرا این دست، مال خودم نیست...

لینک
دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧ - .

       

می‌توانستم سرم را تکیه دهم به آن پنجره‌ی گرد کوچک، و نگاه کنم که چقدر همه چیز عجیب و قشنگ است از آن آنجا. می‌توانستم خالی خالی شوم. مثل همیشه در ارتفاع. و آن همه فاصله خوشحالم کند. می‌توانستم فکر نکنم به هیچ چیز. می‌توانستم خیلی آرام، آن غذای جمع و جور خوبی را که آوردند گذاشتند جلویم، بخورم. نه با مبدا کاری داشته باشم نه با مقصد. اگر آن دو نفر، برای دقیقه‌ای هم که شده، حرف نمی‌زدند. یا آرام‌تر حرف می‌زدند. یا به ذهنشان خطور می‌کرد که شاید کسی که جلوشان نشسته، نخواهد بشنود که مادرزن یکی‌شان را نمی‌شود با یک من عسل خورد یا اوضاع بازار آن یکی بدجوری خراب است. و نخواهد یک‌بند، سعی کند که گوش ندهد به حرف‌هایشان، و فقط یک صدای درهم بشنود، بلند، در گوشش. وقت‌هایی بوده همیشه در زندگی‌ام که تا حد زیادی تلاش کرده‌باشم. حالا هم داشتم تلاش می‌کردم. برای نشنیدن. برای بقا بدون دردی که فشار دهد سرم را. و لعنتی که می‌فرستادم هی به خودم، برای فراموش کردن هدفون. اما خب. من بودم آنجا. منی که سلاحی دارم به نام عادت. می‌شد به گوش‌های عاصی هم عادت کرد. به مرور. هرچیری جزئی از آدم می‌شود، با تکرار. با حضور بی‌وقفه. یکی شده‌بودم با صدا. نزدیک بودیم به هم. گاهی احساس می‌کردم هیچ‌وقت نبوده که آن دو نفر، پشت سر من نباشند و آن‌قدر بلند، پشت‌سر هم، حرف نزنند.
 سرم را چرخاندم. نگاهی به اطراف انداختم تا ببینم آیا هیچ کس دیگری احتیاج به سکوت ندارد؟ یا همه کرند؟ یا مشکل از من است اصلا؟ کمی آن‌طرف‌تر، سمت چپ، زنی به موازاتم نشسته‌بود. خیلی آرام، کتابی را در دست گرفته‌بود و بی توجه به همه‌چیز، می‌خواند. میانسال بود. حتی اگر صورتش را نمی‌دیدی، می‌شد از روسری قهوه‌ای سوخته‌ی پر از گل‌های ریز برجسته‌اش، و مانتوی سیاه بلند ساده‌اش، و دست‌هایش فهمید. و آن کیف نه چندان بزرگ معمول زنانه‌اش. و نیمه‌ی بالایی جوراب مشکی‌اش، که از کفش‌ طبی کرم رنگش دیده‌می‌شد. که نیم‌رخش را هم می‌دیدم. یک نیم‌رخ ساده، درست مثل شاید صدها نیم‌رخی که هرکسی دیده‌است، از زن‌های مثل او. از آن‌هایی بود که شبیهشان را همیشه می‌شد در اتوبوس، قطار، خیابان، بازار، و همه‌جا دید. که روی پیشانی‌ اکثرشان نوشته شده مادر. که هرچند دقیقه یک‌بار، نفس عمیق می‌کشند. و آرام می‌نشینند. و این نه یعنی که آرامش دارند. هر چند دقیقه، نفس عمیق می‌کشید. حتم دارم اگر سر صحبتش با کسی باز می‌شد، می‌توانست یک‌جا، یک رمان بلند سختی و غم را بریزد بیرون. غرق کتاب بود. با اخم. و خط سمت راست کنار لبش، هرازگاه عمیق‌تر می‌شد. دوست داشتم بدانم چه می‌خواند.
شریک پشت سری، دو سال پیش، پولش را بالا کشیده و رفته‌بود. هم‌دردی و تاسف کناری‌اش، خیلی مصنوعی بود. نمی‌دانم چرا. صدایشان کمی پایین آمده‌بود. شاید چون حواسم به این بود که یک جوری نام کتاب را ببینم. یک لیوان آب در دست مهمان‌دار، مرا به هدفم رساند. که او کتابش را نیمه‌باز ببندد، و انگشت دست چپش را بگذارد لای کتاب، که جلدش را بتوانم ببینم. گستره‌ی محبت.
بس که این زن‌ها دیر حاضر می‌شوند. این‌گونه بوده که دیر رسیده‌بودند به میهمانی رئیسش. و کلی بد شده‌بود. نمی‌شد نشنید از هر چند جمله، یکی را. رویم را دوباره گرداندم سمت پنجره. شانس ـ اوباما ـ بدون شک بیشتر است. و چقدر با هم موافق بودند. یا این‌که هی الکی هم را تایید می‌کردند. وسط تابستان، فکر می‌کردی که یک عالمه برف، یک‌جا، تلمبار شده روی کوه‌ها. که حتی نمی‌گذارد چیز دیگری دیده‌شود. دلت می‌خواست دست دراز کنی و با آن‌همه ابر بازی کنی. فکر می کردی واقعا قابل لمس‌اند. پنبه‌ای‌ پنبه‌ای.
  ....
بلند شده‌بودم. حالا درست رودرروی زن میان‌سال. تنها بود. کتاب را گذاشته‌بود توی کیفش. روی پیشانی‌اش نوشته‌شده‌بود مادر. احساس می‌کردم دارد می‌رود به خانه‌ی پسرش. بعد از مدتی طولانی.
حرف‌هایشان حدود پنج دقیقه‌ی قبل، تمام شده‌بود. یعنی درست یک ساعت و ربع حرف زده‌بودند. و بیخود و بی‌جهت، هندوانه داده‌بودند زیر بغل هم. هردو کت‌و‌شلواری بودند. یکی با شکم. یکی بی شکم. قیافه‌شان اصلا برایم مهم نبود. سعی کردم چشمم به صورتشان نیفتد. نمی‌خواستم منشا رفیق نزدیک این یک ساعت و خرده‌ای‌ام را ببینم. ترجیح می‌دادم قیافه‌شان، تصوری را که از صدایشان داشتم به هم نزند...
 ...
تمام طول راه، توی ماشین، احساس می‌کردم چیزی کم است. زیادی ساکت بود نمی‌دانم، یا این‌که دغدغه داشتم که زن، پسرش را دید یا نه. طوری گرم بود هوا که بتوانی با تمام وجود به مرگت راضی باشی. باد داغ از پنجره می‌‌رفت توی گوشم. خیلی خالی بود گوشم...

لینک
دوشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٧ - .

       

من عذر می‌خواهم. من، عاجزانه، با اشک، با استیصال، با صدای بلند عذر می‌خواهم. از این‌که نفهمیدم و این‌گونه از آب در آمد فرزند عزیزتان. از این که خواسته بودید مرا اما نه این‌طور. از این که پدر و مادر من شدید عذر می‌خواهم. من، از روزهای خوش جوانی عذر می‌خواهم. از نام جوانی. از اوصاف ذاتی‌اش عذر می‌خواهم. از این که لکه دار کرده ام نامش را. از این مصداق بی‌ارزشش بودن، عذر می‌خواهم. از انرژی، که هیچ‌گاه از بین نمی‌رود. و کم آورده روبه‌روی من. از تمام زیبایی‌های توصیف‌ناشدنی زمین و آسمان عذر می‌خواهم. از این لحظه‌ها که احساس پوچی می‌کنند وقتی اطراف من‌اند، از فرصت‌هایی که خود را از دست می‌دهند وقتی از زیر پای من رد می‌شوند، عذر می‌خواهم. از روح مقدس انسان، از انسان، از خدا عذر می‌خواهم. از تمام گل‌هایی که بهار می‌آیند. ازاین آفتاب تابستان. از پاکی زمستان و از اوایل نیمه‌هایش. از پاییز که این‌قدر دوست دارمش عذر می‌خواهم. از باران. از ابرهای دلگیر عذر می‌خواهم. از هر کس و هر چیزی که می‌بیند لیاقتش را ندارم، از این حجمی که در هوا اشغال کرده‌ام، از هوا، از فضا، عذر می‌خواهم. از جایی که توی خیابان، ماشین، کلاس، شهر، می‌توانست مال کس دیگری باشد، از تمام کسان دیگر عذر می‌خواهم. از اکسیژن. از آب. از غذا. از هر فکر بدی که ایجاد کرده‌باشم در کسی، عذر می‌خواهم. از تصورات خوب اشتباه. از فکرهای خوب. از آدم‌های خوب. از دوست‌های خوب عذر می‌خواهم. از تاثیرهای گرفته و گذاشته‌ام، از حرف‌های گفته و نگفته‌ام، از خواب‌های دیده و ندیده‌ام عذر می‌خواهم. از بودن در خاطرات‌تان، از این نبودن عذر می‌خواهم. اگر دوست‌ام داشته‌اید، اگر نداشته‌اید. من عذر می‌خواهم. از این بدن، که می‌توانست آدم باشد عذر می‌خواهم. از دستمال‌های مچاله شده‌ی کاغذی، از اشک، از تخت، از ملافه عذر می‌خواهم. می‌توانید، تمام شما، می‌توانید اعاده‌ی حیثیت کنید. مرا ببخشید. من از زندگی عذر می‌خواهم. من... از تمام زندگی... عذر می خواهم...
لینک
چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٧ - .

   ای خاطره‌ات پونز , نوک‌تیز ته کفشم...   

حضور دائم چیزی، یعنی یکی شدن به مرورش با آدم. یعنی که اگر بخواهی خودت را معرفی کنی، یا کسی بخواهد بشناسدت، یا خودت را توی آینه نگاه کنی، یا خاطره بنویسی، یا عکس بگیری، آن چیز هم هست. مثل یک پاره‌ی جدانشدنی، مثل بخشی از شخصیتت. چیزی‌ست که معرف توست، از زمان پدیداری‌اش. ازت بگیرندش، هویتت زیر سؤال می‌رود. چیزی که مثل سایر سلول های بدنت، بی‌آنکه هر لحظه متوجه‌اش باشی، خونت در آن جریان داشته باشد. و این که اگر چند وقت یک بار به طور خاص متوجه‌اش شوی، به این معنا نیست که اتصالش را با تو از دست داده و مثل قبل تمام روحت را در بر نگرفته‌است. این که چیزی دائم ورد زبانت باشد نشان بودن‌اش با آدم نیست، لزوما. که می‌تواند تظاهری نابخشودنی باشد، حتی، گاهی. بودن همیشگی چیزی با آدم، یعنی که در پس زمینه‌ی زندگی‌ات، گوشه‌ای جای داشته باشد. یعنی که وقتی نفس عمیق می‌کشی، وقتی می‌خندی، وقتی می‌خوابی، وقتی چیزی می‌خوانی، وقتی حرف می‌زنی، وقتی می‌شنوی، وقتی نگاه می‌کنی، وقتی هستی، عضو لاینفک تصویری، عکسی باشد که می‌شود از تمام این‌ها، از زندگی‌ات گرفت. یعنی مثل کسی که دردی کهنه دارد، و سال‌هاست در تمام لحظه‌های زندگی‌اش زیر پوستش حسش کرده و حالا دیگر هر لحظه فریاد نمی‌کشد، هر لحظه فریاد نکشی. اما باشد. مدام. مثل یک موسیقی ملایم و بسیار آرام، که هست، وقتی حرکت می‌کنی. وقتی هرروز، هرشب، زندگی می‌کنی. این‌گونه است که فکر می‌کنم، حتی اگر با چنین شرایطی، تمام حافظه‌ات را از دست بدهی، و ندانی کی هستی، و گذشته‌ات یعنی چی، باز هم وقتی راه می‌روی، با هر قدم، چیزی باشد که مثل گرما و سرما، زبری و نرمی، پوستت، حس لامسه‌ات، از انکارش عاجز باشد. این گونه‌ای برایم. خودت. خاطره‌ات. خاطره‌ی بودنت. خندیدنت. آن کودک درون همیشه زنده‌ات. صدایت. نگاهت... خاطره‌ی نبودنت. از دست دادنت. رفتنت. جای خالی یکباره‌ی وحشتناک شیطنت‌های شیرینت، سکوت رعب‌آور خانه‌تان و هوای سنگین از آن پسش، نگاه‌های بی‌رنگ آن سه نفر. خاطره‌ی تلخ سقوط. بیابان. آن خاری که مانده‌بود لای کتابت. آن لباس‌های پاره. آن ساعت سیاه که سالم مانده بود اما گم شد. خاطره‌ی گرمای قبل از ظهر بیست و هفت تیر هشتاد و سه، و در ماشین. که انگار دیده‌امش. تمامش را. خاطره‌ی چرخیدن همه چیز. خون. سر. سنگ. خاطره‌ی آن همه شادی که زود تر از ممکن، با چند معلق، خرد شد. و خاطره‌ی مردن تماممان، با تو. و آن زندگی‌های بد بعدش. خاطره‌ی حسرت دیدن، قبل از عدمت. خاطره‌ی خاطراتت... . هستی. حتی اگر چهار سال فاصله، بخواهد بگوید که نه. حتی اگر زمان، آراممان کرده‌باشد. داری زندگی می‌کنی. آن‌طور که باید، در من. --------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- بیست و هفت تیر تمام تقویم‌هایم سیاه بود...بیست و هشت بدش هم از امروز چسبید پشت سرش. نروید. هی نروید. این‌قدر نروید. دریچه‌های قلبم پوسیده شد لای این منگنه‌ها. وردنه‌ها. درد می‌کند. هی هم یک خبر را هزار بار تکرار نکنید. یک بار شکنجه بس است با شنیدنش. هی ننویسید درگذشت، درگذشت، درگذشت. این حقیقت ندارد.چطور می‌توانید این جمله را بنویسید؟ وقتی نمی‌شود حتی یک لحظه، چهره‌ی او وجود نداشته باشد. اگر شما نمی‌شنوید، من می‌شنوم. او هنوز دارد سوت می‌زند، با تمام-سین- ها و -ز- ها و -شین-‌ها. و سر تکان می‌دهد.و می‌گوید: اصلا چه معنی داره کسی ... . آره. اصلا چه معنی دارد این همه دروغ؟
لینک
چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧ - .